سلام به دل‌های پاک شما عزیزان

از شما می‌خواهم تا آخر این مطلب را به دقت بخوانید. در پایان برداشت بسیار خوبی خواهید داشت و نگرش شما عوض خواهد شد. این مطلب به مادرانی تقدیم می‌شود که نگران فرزندانشان هستند از جمله سرکار خانم سادات موسوی، که چندین بار با پشتیبان‌های ما تماس گرفتند و به شدت نگران بودند. این قدر مقدار نگرانی ایشان زیاد بود که من خودم شخصا با ایشان صحبت کردم. متوجه شدم که چه قدر ایشان، مثل بسیاری از مادران دلسوز سرزمینم، دارای فضل و کمالات هستند. با خودم گفتم این کلیپ را برای ایشان آماده کنم. در هنگام صحبت با ایشان از خدا خواستم که بر زبانم آن چه خیر و صلاح است جاری سازد تا آرامش به قلب ایشان برسد. سپس تصمیم گرفتم این کلیپ را آماده کنم شاید مادران دیگری از آن استفاده کنند و  برایشان جالب باشد.

خانم موسوی عزیز، نگران کار فرزندش بود. ایشان ساکن خوزستان هستند. کسانی که ساکن خوزستان هستند می‌دانند شرکت نفت یکی از منابع ثروت‌آفرین کشور است و تصور بر این است هر کس در آن‌جا مشغول به کار است، طبیعتا وضعیت مالی خوبی دارد. شاید خیلی‌ها هم آرزویشان این است که در آن‌جا مشغول به کار و استخدام شوند. البته محدودیت‌هایی هم وجود دارد، طبیعی است که این شرکت نمی‌تواند همه را استخدام کند. خانم موسوی عزیز نگران بود و می‌خواست پسرش هر طوری هست وارد شرکت نفت بشود، تا خیالش راحت باشد.

وقتی که من یک کارمند بودم

دیدم انگار داستان زندگی من را تعریف می‌کند. خود من هم در یک روز، در مقطعی از زندگی‌ام دچار این مشکل شده بودم. پدرم یک کارمند دولت بود و سی سال در آن محیط صادقانه کار کرده بود. او به این آب باریکه حقوق ثابتش چسبیده و دل خوش کرده بود. پدر و مادرم به این سبک زندگی اعتقاد داشتند و می‌گفتند: «برو کارمند بشو! این آب باریکه را داشته باش. بعد کارهای دیگر را هم خواستی در کنارش داشته باش.» مادرم همیشه می‌گفت: «این آب باریکه مثل جریان یک رود است که همیشه هست. دنبال سیل نباش! سیل ناگهانی می‌آید و بعد هم تمام می‌شود.» به همین خاطر از من می‌خواست که به یک آب باریکه بسنده کنم. من را مجبور به شرکت در آزمون ذوب آهن اصفهان کردند!

من در آزمون به اجبار امتحان دادم و خیلی جالب است که من قبول شدم. تقریبا نه سال در آنجا کار کردم. اما هر سال را در آنجا زجر کشیدم! چون من مال این کار نبودم! من آدمی با روحیه کارمندی نبودم. رئیس سابقم هم چند وقت پیش به من می‌گفت: «من از همان روزها می‌دانستم تو آدم کارمندی نیستی. مال اینجا نبودی!»

دست خدا را در دعاهایمان باز بگذاریم

حرف من رد کردن کارمندی نیست! دست تمام کارمندان این سرزمین را هم می‌بوسم. پدر من هم یک کارمند بوده، و خیلی از شما عزیزان هم کارمند هستید. حرف من این است که چرا برای خدا تعیین تکلیف می‌کنیم؟ از کجا معلوم که فرزند شما در ذوب آهن یا شرکت نفت باشد در آن برایش خیر و برکت است؟ از کجا معلوم که فرزند شما یک کارآفرین بزرگ نباشد که در حوزه دیگری موفق باشد؟ چرا ما یک قالب به آن می‌دهیم که حتما در آن شکل بگیرد؟ چرا فکر می‌کنیم همین آب باریکه‌ای که هست مناسب او است؟

حرف من این است که دست خدا را باز بگذاریم. برای فرزندمان دعا کنیم. اما در دعا کردن زرنگ باشیم. چرا می‌‌گوییم ان شاء‌الله او به سر کار در شرکت نفت، یا فلان وزارت‌خانه برود؟ به قول مولانا:

بس دعاهاتان زیان است و هلاک

وز کرم می‌نشوند یزدان پاک[i]

بعضی از دعاها به نفع ما نیست و خدا می‌داند و مستجاب نمی‌کند. خداوند می‌فرماید: «وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.[ii]  چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید.»

در دعا کردن دست خدا را باز بگذارید. بگویید خدایا به این فرزند من روزی فراوان عطا کن. ثروت به او بده. عاقبت به خیرش نما. کاری کن که ثروت از سر و رویش بریزد. این دعا است. نه این که تعیین کنیم که حتما در فلان شرکت مشغول به کار شود.

یوسف وجودمان را زندانی نکنیم

ما گاهی اشتباه دعا می‌کنیم. بدتر از آن این است که من بارها دیده‌ام چطور پدر و مادرهایی در جلوی یک رئیس یا مسئول خم می‌شوند. در برابر یک نفر خم می‌شوند تا از او بخواهند فرزندشان را در آن‌جا استخدام کند. این کار بسیار اشتباهی است. این یعنی چه؟! دارید به کسی رو می‌زنید که شاید تا چند روز دیگر او هم این پست و مقام را نداشته باشد! شما دارید به او التماس می‌کنید؟

داستان حضرت یوسف وجودمان است! حضرت یوسف در زندان بود و برای دو زندانی خوابشان را تعبیر کرد که یکی ساقی سلطان می‌شود و دیگری به دار آویخته خواهد شد.  با خودش فکر کرد به کسی که ساقی می‌شود، بگوید که وساطت او را به سلطان بکند و از خواست که در هنگام آزادی به سلطان بگوید که او بی‌گناه در زندان افتاده است. وقتی زندانی آزاد شد، یکی از زندانیان به او گفت که پادشاه بسیار قدرتمند است و حتما کار تو را درست می‌کند و آزاد می‌شوی! یوسف تا  چنین شنید یک لحظه به خود آمد و به خودش گفت من که از او قدرتمندتر را سراغ دارم! چرا سراغ سلطان و ساقی می‌روم! چرا سراغ کسانی می‌روم که خودشان فانی هستند. معروف است که به خاطر همین یک لحظه خطایی که در زندان کرد، به جای یک سال، هفت سال دیگر در زندان باقی ماند.

حالا ما که دائما داریم به این و آن التماس می‌کنیم، و از اطرافیان و دوست و آشنا و غریبه خواهش می‌کنیم برای ما کاری کنند، چه اتفاقی برای ما می‌افتد؟ ما داریم هفت سال­های مکرر از رسیدن به عزیز مصر وجودمان دور می‌شویم. اگر همین الان بفهمیم و یک لحظه توبه کنیم، و بگوییم: «خدایا، من دیگر به بندگانت کاری ندارم، من به در خانه تو می‌آیم.» این جاست که دست خدا را در دعا کردن باز گذاشته‌ایم، و از خودش هم استمداد طلب کرده‌ایم. به این ترتیب او خودش اگر لازم باشد از طرف یک بنده هم کاری انجام دهد، خودش به دل بنده‌هایش می‌اندازد. خودش نیاز شما را می‌داند، نیازهای شرکت‌های مختلف را می‌داند،  و اگر لازم باشد در جایی استخدام شویم خودش ترتیب اجرایی شدن آن را می‌دهد. می‌خواهم بگویم که واقعا نیاز داریم که کارمان را به خدا بسپاریم.

پند خردمندانه استادکار پیر من

فکر نکنید که کارمندی یعنی خوشخبتی. کارمندها خودشان می‌دانند که خیلی از کارمندها از رفاه حداقلی بهره‌مند نیستند. قصدم توهین نیست و همه شما را دوست دارم. اما اجازه بدهید از خودم یک خاطره تعریف کنم. وقتی در ذوب آهن کار می‌کردم در بعد از ظهرها یک کار پاره وقت صنایع دستی انجام می‌دادم و پیش استادکار افغانی به نام استاد غلامعلی می‌رفتم که برایم کارم را درست می‌کرد. او یکبار پرسید که چرا شب‌ها می‌آیی و روزها به سراغ انجام کارت نمی‌آیی؟ وقتی به او توضیح دادم که کارمندم و روزها شاغل هستم، جمله‌ای گفت که خیلی به دلم نشست.  او گفت: «کارمندی برای خداوند بهانه­ی خوبی نیست که تو را ثروتمند کند.» یعنی اگر می‌خواهی ثروتمند بشوی، این راه خوبی نیست! کارمندی یک تعرفه حقوقی دارد، سیستم پاداش و مزایای خاصی دارد که قابل تغییر نیست. از یک حدی بیشتر نمی‌شود.

اما در کسب و کار، در کارآفرینی، طرف می‌تواند از یک کسب و کار کوچک صدها برابر یک کارخانه دولتی به دست آورد. پس می‌خواهم بگویم چرا باید این طور دعا کنیم. اگر نگاهمان را اصلاح کنیم دیگر به دنبال لیست استخدام نیستیم. باید بگردیم رسالت وجودی ما چیست، تا بتوانیم کارآفرینی کنیم و ثروت خوبی به دست آوریم.

فرمول ثروت­آفرینی چیست؟

ممکن است بگویید که کار نیست و این‌ها کلی گویی است. اما من یک فرمول کلی به تو می‌دهم. یک مشکل از مردم را حل کن تا به تو پول بدهند. اگر بتوانی چیزی را به این جهان بدهی، چیزی را اضافه کنی، از همه عالم به تو ثروت می‌رسد. اما این که تو چه چیزی را خلق کنی، باید برای این هم از خدا طلب استمداد کنی. به قول حافظ:

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود

خیال باشد کاین کار بی حواله برآید[iii]

از خدا بخواهیم که خدایا حواله کن. تلاش تنها فایده ندارد، دعا کنیم که خداوند این رسالت را برای فرزندان ما مشخص کند تا پول و ثروت و برکت بر آن‌ها جاری شود. این یک مسیر است، و من معتقدم که خداوند بر طبق اصل فراوانی برای تمامی بنده‌ها روزی بی‌حساب مقدر کرده است. خداوند نمی‌گوید که فقط تو، او یا دیگری. خدا برای همه روزی مقدر کرده است. به تعداد همه انسان‌ها راه برای رسیدن به ثروت الهی که از جانب خداوند هست وجود دارد. یعنی رسالت شما یک رسالت مشخص است که باید در این مسیر قدم بردارید.

پس دعا می‌کنیم که رسالت شما عزیزان، فرزندتان، همسرتان، مردمان سرزمین‌تان، را پیدا کنیم. به نظرم اگر ما ایرانی‌ها بفهمیم، می‌توانیم کویرهایمان را به بهشت تبدیل کنیم. می‌توانیم صنعت گردشگری را که از  پولسازترین صنایع در دنیا است در ایران ترویج شود. می‌توانیم کاری کنیم که ثروت در کشور به جریان بیفتد. صنایع بسیاری که در حتی ممکن است اکنون به ذهنمان هم نرسد وجود دارد که فقط برای شما در نظر گرفته شده است. کاری که شما می‌توانید به نحو احسن آن را انجام دهید. آن کار را پیدا کن. آن کار را خدا می‌تواند درست کند.

[i]  مثنوی معنوی. دفتر دوم

[ii]  آیه 216 سوره بقره

[iii]  غزلیات حافظ